یادداشت ماه

وقتی کرم خاکی و مرغابی، معمار می‌شوند!

Month’s Note
!When earthworm and duck become architects

سه سال پیش در چنین روزی، یعنی 5 آذر 1384، در یادداشتی با عنوان معماری، دست به دامن زن قشقایی، به نقد پروژه‌ای موسوم به «برج قبا»، در برخورد سطحی و ساده‌انگارانه با مقوله کانسپت معماری پرداختم و در آن تأکید کردم که گذر از ایده به فرم در فرایند طراحی معماری، تابع شرایطی است که کوچکترین سهل‎انگاری در این مورد، طرح را به اثری سطحی تبدیل و آن را از اهداف و آرمان‌های بلند معماری دور می‎کند.

متأسفانه این‌روزها معضل برخورد سطحی با مقوله کانسپت، دامنگیر نظام آموزش معماری کشور و پروژه‌های دانشجویی نیز شده است و این رویکرد در آتلیه‌های طراحی معماری، توسط اکثر دانشجویان دنبال و توسط مدرسان محترم، هدایت و چه بسا دامن زده می‌شود. در این شیوه از طراحی معماری، دانشجویان از آنجا که بر اساس تأکید مکرر مدرسان، باید هر طور شده کانسپتی برای طرح‌های خود دست و پا کنند تا در آخر ترم رستگار شوند، ناگزیر دست به دامن موجودات اطراف خود، اعم از بیجان و جاندار، می‌شوند و آرمان‌های خویش را در کالبد آنها جستجو می‌کنند. آنها پس از گرفتن تأیید ضمنی کانسپت از مدرس مربوطه، با تبدیل مستقیم آن به فرم معماری، در ادامه کار، به حل برنامه فیزیکی در پلان، با استفاده از حلال‌های قوی و تکنیک‌های ویژه این کار مبادرت می‌ورزند. البته در برخی موارد نیز، برخی پدیده‌های طبیعی و انتزاعی، در فرایند طراحی معماری به کمک دانشجویان می‌آیند که نحوه تبدیل آنها به فرم معماری، جای حرف و حدیث بسیار دارد. برای نمونه، به برخی از این نوع کانسپت‌ها توجه کنید:
ـ گهواره کودک
ـ موج چمن‌ها
ـ کوه
ـ شیشه‌ شکسته
ـ حرکت کرم خاکی آغشته به رنگ بر روی زمین
ـ پرواز شاپرک و پروانه
ـ حرکت مرغابی بر روی دریاچه
ـ وزش باد
ـ غروب خورشید
ـ آرامش داوینچی
ـ ...  
لطفاً به گیرنده‌های خود دست نزنید. این کانسپت‌ها کاملاً واقعی هستند و هر نوع تشابه کانسپت ظاهراً اتفاقی است. لطفاً علاقمندان این بحث، با مراجعه به خاطرات خویش، این فهرست را کامل‌ کنند. واقعاً با دیدن کانسپت‌هایی که در دانشکده‌های معماری به هر قیمتی به طرح‌های معماری الصاق می‌شوند تا آنها را به اصطلاح به معماری کانسپچوال تبدیل کنند، آدمی از این همه توان ایده‌پردازی در میان دانشجویان و توان راهنمایی در میان مدرسان، بهت‌زده می‌شود.

تنها چیزی که در این شیوه از طراحی معماری، به آن فکر نمی‌شود و مورد غفلت قرار می‌گیرد، فضای معماری و سازماندهی آن است که ظاهراً هدف اصلی معماری محسوب می‌شود؛ فضایی که بخش اعظم زندگی ما در آن سپری می‌شود. براستی آیا منطقی و از همه مهم‌تر انسانی است که سرنوشت معماری را که همگی در هنگام وعظ و خطابه، به متعالی بودن آن اذعان و افتخار می‌کنیم، به یکباره دست کرم خاکی، مرغابی و آرامش داوینچی بسپاریم و انتظار داشته باشیم که آنها فضای زیست ما را شکل دهند؟ آیا کرم خاکی و مرغابی می‌توانند معماری را یک گام به جلو ببرند؟ به قول یکی از دوستان، ای کاش اصلاً بحث کانسپت با چنین وضعیت آشفته و نابسامانی در آتلیه‌های معماری مطرح نشود و صرفاً از دانشجویان خواسته شود هر طور شده یک فرمی برای گذراندن درس دست و پا کنند و برنامه فیزیکی ارائه‌شده را در پلان حاصل از این فرم حل کنند. حداقل در این صورت، مقوله کانسپت، با یک سری برداشت‌های سطحی و پیش پا افتاده از آن، به ورطه انحطاط و ابتذال کشیده نمی‌شود.

اگر بپذیریم که کار اصلی معمار در طراحی معماری، یافتن جوهر منحصر بفرد و مسأله اصلی هر پروژه و پاسخگویی به آن با یک ایده معمارانه قوی است و تنها در چنین شرایطی است که معماری پیشرفت می‌کند و به اهداف متعالی خود نزدیک می‌شود، بایستی چشم‌ها را بشوییم و فرایند طراحی معماری را جور دیگر ببینیم. در این صورت شاید با بهرام شیردل هم‌داستان شویم که «معماری، معماری است و باید با زبان خودش توصیف شود. لازم نیست برای توجیه آن دنبال دلایل دیگری یا زبان دیگری، مثلاً ادبیات، بگردیم.»



موضوعات: