روش­های شناخت معماری ـ 1

 

برای دست­یابی به شناخت معماری، نخست باید به مفهومی جامع از معماری که می‌تواند زمینه بحث و بررسی در این خصوص را گسترش بخشد، توجه نماییم. دست­کم از نیمه دوم قرن نوزدهم به بعد، از سوی اندیشمندان بزرگ جهان، تعریف­هایی برای معماری ارائه داده شده­اند که بیش از هر چیز بر گستردگی عرصه معماری تأکید دارند. مشهورترین این تعریف­ها، نظریه ویلیام موریس است که عرصه معماری را چنان گسترده می­داند که با هر مکان که پای آدمی به آنجا رسیده باشد، انطباق پیدا می­کند. بر این اساس، ما در شناخت معماری، با واژه معماری به معنای عام و نیز معنای خاص آن سروکار داریم و از دو جنبه مختلف می­توانیم مفهوم معماری را مورد بررسی قرار دهیم:

1. در معنای عام و متعارف معماری، می­توانیم آن را برابر ساختمانی بدانیم که از طریق ویژگی­های شکلی و ظاهری و ملموس و قابل اندازه­گیری­اش فهم می­شود. در این حالت میان ساختمان و معماری تمایزی نخواهیم یافت، چرا که معماری را صرفاً فضایی کالبدی و قابل اندازه­گیری می­دانیم.

2. سوای معنای عامی که برای معماری قائلیم، در معنای خاص و گسترده معماری، می­توانیم آن را دریافت­ها و برداشت­هایی که ما از هر ساختمانی داریم، بدانیم. یعنی اینکه ویژگی­های شکلی و ظاهری و ملموس و قابل ­اندازه­گیری ساختمان را تنها بخشی از ویژگی­هایش برشمریم و نه تمامی آنها. در این حالت معماری زمینه­ای برون از چاردیواری عینی ـ کالبدی ـ کاربردی­اش می­یابد و مجموعه رابطه­هایی که در فضای ملموس میان آدمیان به شکلی گاه نظم­پذیر برقرار می­شود، زیر عنوان معماری قرار می‌گیرند. بر اساس این نگرش به معماری، یک اثر معمارانه که در محیط زندگی آدمیان موجودیت پیدا می­کند، بر جمیع رابطه­ها و رفتارها و اندیشه­های آنان تأثیر می­گذارد و جو یا فضایی خاص را بوجود می­آورد. این فضا، چه از دیدگاهی عینی به آن بنگریم و چه از دیدگاهی ذهنی، بر پایه رابطه­هایی که در آن برقرارند و موجودیت پیدا می­کنند، تعریف می­شود. جالب اینکه این رابطه­ها و تأثیرات متقابل الزاماً به پیکره کالبدی­ای که معمولاً در عرف معماری نامیده می­شود، مربوط نیستند و فارغ از آن­اند، ضمن اینکه می­توانند با آن پیوستگی­ها و وابستگی­هایی نیز داشته باشند.