روش­های شناخت معماری ـ 2

 

با توجه به آنچه در یادداشت پیشین در خصوص برداشت­های مختلف از مفهوم معماری (معنای عام و خاص معماری) عنوان گردید، برای شناخت معماری، دو شیوه و مفهوم متفاوت قابل بحث و بررسی است:

1. جهت شناخت معماری بر اساس معنای عام آن، از گذشته­های دور تا امروز شیوه­ها و روش­هایی را می­یابیم که فضای معماری را از راه ترسیم قابل بازشناسانیدن و معرفی به دیگران می­دانند. سیر تکامل این روش­ها در نهایت در قرن هجدهم به ابداع سیستم محورهای مختصات انجامیده است که امروزه نیز برای معرفی فضای کالبدی معماری (از طریق ترسیمات دوبعدی و سه­بعدی) مورد استفاده قرار می­گیرد.

2. جهت شناخت معماری بر اساس معنای خاص آن، بایستی فضایی درونی و فضایی بیرونی و فضایی میانی یا مفصل میان این دو فضا را نخست از یکدیگر تمییز دهیم و سپس آنها را مرتبط با یکدیگر و در بستر استقرارشان، ادغام شده با یکدیگر و با محیط، ببینیم و در طول این روند تشخیص و تمییز و ادغام­های پیاپی، بینش­ها و تجربه­های خود را همراه با تأثیرپذیری­های احساسی ـ ادراکی خاصی که از بنا داریم، دخالت دهیم.

شناخت معماری بر اساس تعریف دوم که هدف اصلی آن، شناخت اثرگذاری­ها ـ اثرپذیری­هایی است که فضای زندگی آدمیان را شکل می­دهند، بسیار دشوار به نظر می­رسد، زیرا مطابق این برداشت از معماری، پیکره­های کالبدی که بخشی از فضا به حساب می­آیند، بدون در نظر گرفتن پیوستگی­ها و وابستگی­هایشان با انسان­هایی که در فضای آن معماری خاص زندگی می­کنند، قابل فهم و درک دانسته نمی­شوند. به سخن دیگر هر پدیده مرتبط با فضای کالبدی باید به همراه آن بازشناخته شود و تأثیرگذاری­های متقابل آن با معماری تشریح و تحلیل گردد تا بتوان به شناخت حقیقت فضای معماری دست یافت.