معماری و پدیده­شناسی ـ 1

 

مهم­ترین رویدادی که معماری غرب را از ریشه دگرگون ساخته است، دست­یابی منتقدین معماری و معماران پژوهش­گر به زمینه، روش و بینشی نو در تحلیل، بازشناسی، ارزیابی و تدوین فضای ساخته­شده می­باشد. این زمینه جدید پدیده­شناسی یا فنومنولوژی (Phenomenology) است که محصول تفکرات فلسفی اوایل قرن بیستم می­باشد. پس از تدوین و ارائه فلسفه پدیده­شناسی توسط فلاسفه مدرن، منتقدین هنر و سپس بعضی معماران روش فنومنولوژیک را برای بازشناسی پدیده­های فضای ساخته­شده اختیار کردند.

 

اگرچه معماران تدوین­کنندگان این روش تازه شناخت نبودند و حتی در شکل­گیری زمینه­های آن نیز نقشی نداشتند، اما از آنجا که به وجود اسراری دست­یافتنی در فاصله میان رفتارهای محیطی انسان و فضای کالبدی­ای که بر این رفتارها اثرگذاری داشت، پی برده بودند، بیشترین اشتیاق را به آن نشان دادند. از سوی دیگر آنچه سبب ترغیب معماران پژوهش­گر به استفاده از روش­های بازشناسی و تحلیل پیشنهادی پدیده­شناسان گردید، نقش پررنگ مقوله زمان در این روش­ها بود. پدیده­شناسان و بیش از همه لوی اشتراوس فضاهای زیست­شده­ را در ارتباط با زمان مورد کاوش قرار می­دادند، بگونه­ای که در روش شناخت آنان نقش رنگ­ها، فاصله­ها، اندازه­ها، تقدم و تأخرها و سلسله مراتب جایگزینی عناصر ساده و ترکیب­یافته معماری، در ارتباط با زمان یا به بیان بهتر فضای زمانی مورد تجزیه و تحلیل قرار می­گرفت.

 

معماران نیمه اول قرن بیستم که در بهترین شرایط تنها به فرآورده­های تحلیلی ساخت استادان مدرسه باوهاوس دسترسی داشتند و به این نتیجه رسیده بودند که ویژگی مطلقاً انتزاعی این یافته­ها مانع سنجش­های تجربی و تطبیقی آنها در مورد محیط­های زنده می­شود، از پدیده­شناسی، به عنوان بینشی نوین، برای شناخت و تدوین فضای معماری بهره بردند که این امر نتایج بسیاری را در پی داشت. کاربرد شیوه­های تحلیل و بررسی و تدوین نهاده­هایی که به کمک فنومنولوژی تدوین شده بودند، توسط معماران، شیرازه کتاب نهضت معماری مدرن را از هم گسست و رویکردهایی نو را در معماری معاصر جهانی به معرض نمایش گذاشت که گرایش­های متنوع معماری در نیمه دوم قرن بیستم خود شاهدی بر این مدعاست.

 

با توجه به آنچه گفته شد، این سؤال مطرح می­گردد که پدیده­شناسی و خاستگاه آن در فلسفه غرب چیست و چه ارتباطی بین این روش شناخت و مقولات مختلف معماری وجود دارد؟